|
"سهم من از آفتاب، سایه شد."
|

بعضی آدما اینجوری هستن. دوست داری تا ته بدبختی و مصبیت رو حتی باهاشون تجربه کنی.
لعنتی..
خواستنی که میشود،
دوست داری از تصورات و توهمات و هر چی که داری -
بیرون بکشی اش.
رو به روی خودت بنشانی.
سیر نگاهش نکنی،
که مبادا تمام شود،
تهی شوی،
دلت بلرزد،
دستت رو شود.
قمار نکرده، ببازی -
تمام لحظاتِ با او بودن را..
الهی..
از این کابوس لعنتی رهایم کن!
مرا بمیران.
سخت آشفته ام...
با رفتنت ثابت شد
یک دست هم صدا دارد
پزواک های نبودنت
تنهایی را زمزمه میکنند..